ترانههاي آبی من...
دمدمه های صبح بیایم زیر پنجره ی اتاق پُر از هالوژنت جار بزنم که وای زیبا! اهالی کوچه ی زیبا! من دیوانه ی او هستم، راضی میشوی؟... نه راضی که نمی شوی هیچ، نهایت لطفت،فریادی ست با طعم خواب و چاشنیِ غضب که نوش جان می کنم...بگذریم. آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری، هم با خودت و هم با دیگران، آن قدر زمستانی و سرشار از جذبه ،دلم را لرزاندی که فهمیدم حق پرسیدن دلیل را هم ندارم، درست مثل همیشه، این بار حتی اجازه ی از دور تماشا کردنت را هم ندادی و خیره در سکوت، با عاشقانه های خودم بودم که چرا تو به چشم جُرم به آنها نگاه میکنی؟ فرقی نمیکند که اول نامه ،سلام باشد یا خداحافظی ، وقتی هیچ کدام برایت مهم نیست، اما من مثل تو فکر نمیکنم ،مهم اینست که دلم برایت لک زده است حتی برای نخواستن و شکستن و راندنت! زیبا دارم ملودیت را با گیتار و چهره ات را با آبرنگ تمرین میکنم .میخواهم بنوازمت،نقاشی ات کنم، شعر که به دلت ننشست نازنینم، بی خبر نباشی بعضی ها عجیب سرزنشم میکنند ،فکر میکنم کمی حسودیشان میشود که تو هرچه سنگ میزنی، من عاشق تر میشوم ،آنها هنوز نمیدانند که همه ی دیوانگان را نمیشود با سنگ راند.. نامه های قبلی را از بس که ندادم پاره کردم و اینها را از بس که دادم، تو پاره خواهی کرد،این را به خاطر پرسشی که هرگز برایت پیش نمی آمد گفتم.....ای کاش تمام حجم تنهایی ام پر میشد از لحظه ای برگشتن و داشتنت.... 
| Design By : Night Skin |



