كا ش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
چگونه باور كنم نبودنت را، نديدنت را ؟
مگر مي توان بود و نديد ؟ مگر مي توان گذاشت و گذشت؟
مگر مي توان احساس را در دل خشكا ند؛ سوزاند ؟؟؟
چه بي صدا رفتي
چه بي اميد رها كردي،
دل را ، آرزو را، حرف را
از بلبلك هاي باغ سراغت را گرفتم
خبري نداشتند
و خنديدند به حال زار من
كه چگونه
از نيامدنت، نپرسيدنت و خبر ندادنت ، گرفته و نا توانم
آري آنها نيز نفهميدند كه بي تو چگونه سركنم زندگي را....
بی تکرارتر از هر دوست داشتنی دوستت دارم
+نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت11:36توسط فرحناز |
About
چه ميشود اگر بيايي و فاصله خط بزني و سرود رود را به بزم آبي دريا مهمان كني و در چينهاي شتابان دامنش نفسنفس ستاره بريزي و مهتابيام كني کاشکی یه روزی.... یه جایی ...یه آهی......منو یادت بیاره باز دوباره