ترانههاي آبی من...
بر دلم پا مگذار... موج احساس دلم را بنگر... مهربانی مرا درک بکن... که به هرجا بروی.... دل به دنبال تو خواهد آمد... بر دلم پا مگذار... دل دریایی من... غم چشمانت را و... تمامیت باران دل تنگت رامیفهمد... بر دلم پا مگذار... که تو را می جوید و تو را می طلبد... دوستت دارم تنهای ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت،بنشين غمي نيست حواي من بر من مگير اين خود ستايي را كه بي شك تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست همواره چون من، نه؛ فقط يك لحظه خوب من بينديش لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست شايد و شايد هزاران شايد ديگر، اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم... عشقت را ببخش گر نوازش دستهای تو نبود همه گلهای بهار می مردند.ای مهربانترین هنوز هم بوته ای که در باغ می روید اولین غنچه اش را به تو تقدیم می کند.در مقابل سادگی تو ای آسمان ، حرفهای ما چه بی معناست.در مقابل وسعت دل تو دل ما چه تنگ است. ما، در لحظه ی افتادن یک برگ زرد متولد شدیم و تولدمان را با شکفتن چند گل یاس جشن گرفتیم، تنها ما بودیم که به سوگ برگها نشستیم و با تمام کوچکیمان گریستیم... روزها گذشت و ثانیه ها گم شد وو ما فکر کردیم که بزرگ شدیم ، یادمان رفت که نباید برگها زرد را لگد کرد، فراموش کردیم که یاسها را نباید چید.... فدای اون دویدنات وقتی می گیره نفست فدای ذوق موندنت فدای درد رفتنت... فدای پرواز کردنات ، فدای اون نشستنت فدای اون بارونی که، پائیز می ریزه رو سرت فدای عطر خنده هات ، فدای طعم موندنت فدای دوست نداشتنات ، حتی فدای روندنت فدای اون آتیشی که ، دائم به قلبم می زنی فدای انتخاب تو، ای موندگار رفتنی فدای تو که هیچ روزی هیچکی نمیشینه به جات فدای هرچی تو داری ، مخصوصا اون رنگ چشات فدای لحظه ای یه بار، تو رویاها بوسیدنت فدای لحن سلامت ، فدای روز دیدنت فدای اون قول دادنات ، حتی اگه عمل نشه یعنی کسی میشه که تو ، رنگ چشم تو حل نشه؟؟ اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي چشمهايم را مي شستي نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي هرگز قلبم را نمي شکستي لحظه اي مرا نمي آزردي همه چيز را فدايم مي کردي از دیدنت، نه از دوباره اومدنت خیلی خوشحالم خیلی وقت بود که دیگه سایه ات نگام رو آغشته از عطر حضور تو نکرده بود خوش اومدی مسافر من....باید بگم چه دیر اومدی یا چه زود دیر میشه چه زود خورشید کوله بارش و بست و رفت چه زود آسمون تار شب خندید و ماه و پشت دستاش قایم کرد پنجره رو نگاه کن بهش قول دادم که زود زود وقتی اومدی دوباره روبه نگاه تو بازش کنم ولی هنوز جای دستام روی شیشه اشک میریزه،...روی پنجره ای که هرگز باز نشد قالی کنار اتاق و ببین به شمار روزای نبودنت هرروز یه گره بافتم می بینی به آخر رسیده تموم شد به خاموشی شکفت ...توی اون شبای بی ستاره که اشکام پیش نبودنت کم می آورد دلم می خواست برای همیشه چشمام و ببندم تا هیچی نتونه تو رو از آیینه نگام بگیره تا آسمون نتونه دوری تورو فریاد بزنه تا پنجره نبودنت رو با درهای بسته اش رو قلبم زخم بزنه... دلم می خواست دوباره سایه ات گرمی بخش نبض خیس خستگی هام باشه ...شمع خاموش شد ، پروانه کنار شمع آروم نفس برید ،تو هنوز اینجایی؟؟صدای منو میشنوی؟؟همسفر، کوچه بن بست است،خورشید طلوع کرد حس میکنم گرمی دستاش رو ، نبض دریا تپیدن رو از سر گرفته ...ای آشنا عمر هرکسی به اندازه آرزوهاشه، سالهای نبودنت رو برای بودنت آرزو میکنم ..... و عشق یعنی رها کردن دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... تو یعنی وسعتی تا بی نهایت تو یعنی نغمه های موزون باران تو یعنی تا ابد آیینه بودن برای خاطر دل های باران آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد سلامی به پاکی شبنم و به زیبایی گلبرگهای گل سرخ و به صداقت از دل برون آمده اول از همه از اینکه وبلاگ منو انتخاب کردید و از نظرای قشنگتون ممنونم امیدوارم خوشتون بیاد... امروز اولین روزیه که میخوام بنویسم بنویسم اون چیزایی که باید نوشته بشه و به امید اینکه خوانده بشه.....

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...
تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...
یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
ارزشت را با مقايسه كردن خود با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با يكديگر متفاوتيم.
اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصورمي كنند، تعيين نكن ، زيرا فقط تو مي داني كه چه چيزي برايت بهترين است.
با زندگي كردن در گذشته يا آينده زيستن در زمان حال را از دست نده حتي اگر يك روز در زمان حال زندگي كني همه روزهاي عمرت را زيسته اي.
هنگامي كه هنوز چيزي را براي بخشيدن داري، هرگز نااميد نشو.
هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد تا لحظه اي كه خودت دست از تلاش برداري.
از مواجه شدن با خطرات نترس، زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي كه بياموزي چقدر بايد شجاع باشي.
با گفتن اين كه : يافتن عشق غير ممكن است مانع ورود عشق به زندگي خود نشو.
سريعترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.
سريعترين راه از دست دادن آن محكم نگاه داشتن آن است.
روياهاي خود را رها نكن. بدون رويا بودن يعني ناميد بودن و نا اميدي
يعني اين كه هيچ هدفي نداري.
زندگي يك مسابقه نيست، بلكه سفري است كه هر قدم از مسير آن را بايد لمس كرد و چشيد.
به اميد سبز ترين پيوندها
پروفسور محمود حسابی


تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

و من امروز رهایت کردم
از هر قید و بندی
که عشق و من به پایت بسته بودیم
رهایت کردم و بار سفر بستم
ولی با خود
نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم
من اما با خودم
عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را
درون سینه خواهم داشت
اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را
به من هدیه کنی
در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را
چه عاشقانه بر من هدیه کردی
اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را
با من قسمت نکردی
در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را
چه خوب با من به قسمت نشستی
ولی من از که گلایه می کنم؟
از تو؟
نه
که این رسم عشق است و دلدادگی
عشق برای تو
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه


دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش
نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها
پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی
هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...

| Design By : Night Skin |




